سنجد

از نگاه کردن به تو لذت می برم .

نمی دونم چطوری می تونم احساساتمو نسبت به تو بنویسیم ، نه قابل نوشتن و نه قابل گفتن . هر روز شاهد بزرگ شدنت هستیم البته با کلی تغییرات ، امروزت با دیروزت فرق داره ، از چیزی که امروز از اون خوشت اومده شاید فردا دوستش نداشته باشی ، رفتارهات ، اداهات ، قیافه قشنگت ، همه و همه هر روز کلی تغییر می کنند . خیلی دوسسسسسسسستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم ، منو به خاطر این که کنارت نیستم همیشه ببخش ، الان زندگی ها طوری شده که هم مامانی و هم بابایی می رن سرکار ، و شما کوچولوهای نازنین می مونید پیش مادربزرگ و پدربزگ ، اینم یه جور زندگیه دیگه البته ناگفته نمونه که از این که پیش اونا باشی خوشحال تری ! ...
21 خرداد 1390

اولین های رادین

اولین روزی که فهیمدم تو رو دارم : 29 / 6 / 88 اولین روزی که رفتم پیش دکتر : اولین ساعت زندگی : 20 : 9 دقیقه شب روز چهارشنبه مورخ 22 / 2 / 89 اولین روز زندگی : 23 / 2 / 89 اولین حمام تو در خانه : 24 / 2 / 89 روزی که بند ناف تو افتاد : روز سه شنبه 28 / 2 / 89 اولین روز خنده ی معنی دار : اولین روزی که تونستی خودت قل بخوری : اولین روزی که دندان های تو در می آمد :١٥ / ١٠ / ٨٠ اولین کلمات تو : ماما - با با - توپ - تاپ - جیز پسر گلم در 9 ماهگی توانست چهاردست و پا برود . ...
21 خرداد 1390

وای وای

عزیزم امروز همه همکارهام می گفتند که چه کار قشنگی که هر روز خاطرات کوچولوتو می نویسی چون هم کلی تجربه به دست می یاری و هم هیچ وقت کارهای قشنگ ، روزهای خوب و روزهای .... از یاد آدم نمی ره. یکی از همکارهام می گفت اگه یه موقع بچه سوزن و یا هر چیز دیگه ای رو خورد برای این که سریع دفع بشه می تونید سیب زمینی رو آبپز کنید و به بچه بدهید ف مشکل برطرف خواهد شد اینم یه نظر دیگه ! حالا بهت بگم که این حرف ها از کجا شروع شد ، شما پسر خوب دو بار این کار و کردی ، یه بار با جعبه قرص های ویتامین E و یکبار هم با قرص های Advil . دفعه اول زود دیدمت و به موقع قرص ها رو ازت گرفتم فقط چون خیلی چرب بودند به سختی تونستم دستهاتو پاک کنم ولی دفعه د...
21 خرداد 1390

جدیدترین کارهای تو

عزیز دلم یاد گرفتی یه فاصله کوتاه رو بدون کمک راه بری و خودت هم حسابی ذوق می کنی .     تازه از دیروز تا حالا یادگرفتی که دست بزنی و بعد هم به همه نگاه می کنی که ببینی بقیه دست می زنن یا نه !   وقتی هم می خوای به چیزی دست بزنی نگاه می کنی ببینی عکس العمل ما چیه ، بعد با کمال شجاعت تو چشم ما نگاه می کنی و حمله می کنی به چیزی که نباید دست بزنی ! با کنترل می زنی به صفحه تلویزیون ، دستمال ها رو از توی جعبش در می یاری ، کشوهای کابینتو می ریزی بیرون ، کشوهای کمدها رو نامرتب می کنی ، روی انگشت های پات می ایستی تا دستت به همه چیز برسه ، ...
21 خرداد 1390

تولدت مبارک

عزیزم ببخشید که این چند وقته نتونستم وارد وبلاگت بشم و کارهای قشنگتو بنویسیم و مهمتر از همه تولدتو این جا بهت تبریک بگم . بهر حال ! اولین سال زندگی تو هم گذشت و چقدر هم زود گذشت ، انگار همین دیروز بود که به دنیا اومدیو تو رو آوردن توی بغلم گذاشتند . مداوم دهنتو این ور و اون ور می بردی تا شیر بخوری ، هم هفته های سختی بود و هم هفته های شیرینی از زردی گرفتن تو و دادن آزمایش های مختلف و گریه های من و بی خوابی های شب و عروسی خاله افسانه من و ...... اوف کلی اتفاق های قشنگ دیگه هنوز باورم نمی شه که یک ساله شدی کوچولو ، هر روز کارهات قشنگتر و زیباتر می شه و .... خلاصه که با تمام وجود دوستت دارم و ب...
2 خرداد 1390

کادوهای تولد

برات می خوام از کادو های تولدت بگم : من و بابایی برات یه تاپ خوشگل خریدیم . مامان بزرگ و بابابزرگ و خاله فرشته برات یه ترن آموزشی که باهاش می تونی کلی کار کنی برات هدیه آوردند . عمه نازی برات دو دوست لباس خرید . اون یکی بابابزرگ بهت 50000  تومان پول داد . خاله سرور هم برات یک کفش سبز خیلی خوشگل خرید . ...
2 خرداد 1390

کارهای قشنگ تو

عزیزم یه چند هفته ای می شه که من نتونستم کارهای قشنگتو بنویسم ، آخه مگه می زاری ! توی محل کارم هم که نمی شه ، به هر حال می خوام از این فرصت پیش اومده استفاده کنم و همه کارهای قشنگتو بنویسم . اول از همه یعنی چی که گاز گرفتن یاد گرفتی و برای نشون دادن دندون های تیزتاز دست و صورت ما استفاده می کنی ! کاش فقط گاز گرفتن بود بعد از گاز پوست دست یا صورت با دندونات می کشی ، بازوی مامانی و کتف بابایی همچین گاز گرفتی که کبود شده . موهای پشت سر ما هم که شده فرمونو تو  ، به هر طرف که می خوای بری فقط کافیه موی ما رو به اون سمت بکشی ! دیگه بگم که ، یه بار با روروکت چپ کردی   همه چیزو تقریبا  می جویی و می خوری  ...
6 ارديبهشت 1390

هفته ی که خیلی بد بود

عزیز دلم ، تو هفته ای که گذشت متاسفانه دخترعمه ی مامانی که خیلی خیلی دوست داشتنی بود و مهربون توی سن 27 سالگی درگذشت . اتفاق خیلی بدی بود  البته مریض بود و ناراحتی قلبی داشت ولی ......   اما از تو پسر دوست داشتنی بگم که اونجا یه سر و گردن از همه بهتر بودی و حسابی شیطنت و بازی کردی و آخر شب ها هم از خستگی بیهوش می شدی ...
6 ارديبهشت 1390

هفته ای که گذشت

عزیزم جدیدا که ظهرا می یام دنبالت الکی می خندی ، جیغ می کشی و حسابی ذوق می کنی ، ایقدر احساساتت قشنگه که نمی دونم چی بگم . همش دوست داری که دنبالت کنم و تو هم فرار کنی ، مامان بزرگ هم که پایه !!!! سریع دستتو می گیره و دو.تایی با هم فرار می کنید ! منم که آقا گرگه هستم و باید با همون لباس سرکار دنبالت کنم و بازی کنیم ، مهلت نمی دی که لباسامو دربیارم ، بعد از یه یک ساعتی آروم می شی ، ولی این آرامش تا زمانی هست که بابایی رو می بینی و این دفعه من و تو فرار می کنیم و بابایی می شه آقا گرگه !!!!!!!!!!!!  خاله فرشته رو هم که اصلا خود خود خود آقا گرگه می بینی و وقتی پیشت باشه نمی تونی رو زمین بشینی ! ...
18 فروردين 1390

خاطرات اولین بهار و اولین نوروز زندگی رادین

رادینم اولین بهار زندگیت مبارک ! امسال دو روز مانده بود به عید رفتیم شمال ویلای خاله ی بابایی ؛ اونجا هوا یک کمی سرد بود و خیلی نتونستیم بریم بیرون ؛ اما کنار خاله های بابایی خیلی خوش گذشت . تو صبح ها ساعت 6 صبح بیدار می شدی و تا ساعت 7 بازی می کردی و  همه را بیدار می کردی بعد خودت می گرفتی می خوابیدی . توی راه  شمال هم از دددد شروع کردی و همش جیغ می کشیدی و می خندیدی و اینقدر سرحال بودی که مدت زمانی را که تو راه بودیم رو اصلا نفهمیدم و به نظرم امسال خیلی زود رسیدیم . برگشتنی هم همینطور البته چون برگشتمون به شب خورد زود خوابیدی ولی با این همه مسافرت سه نفره با جود تو خیلی خوب بود . روز سوم عید هم که نامز...
14 فروردين 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به سنجد می باشد